چاره ای ندارم تو انقدر در من رسوخ کرده ای که همه چیزم شده ای... شبیه خون. تمام میشونم اگر... ن ب ا ش ی

می گـــــــم خـــداحافظ
که تـــو چشم تـَـــــــــر کنی و بگـــــــــی:
کجــا؟
مگه دست خودته این اومــدن و رفتــــن ؟
... که سفت بغلم کنی و بــگــــــی:
هیچ رفتــنی تــــــــــو کار نیست
همین جـا ، " به دلت اشاره کنی" ، جاته تا همیشه
آخـــــــــرِ سرش محکــــــــــم بگی:
شـیر فــَهم شــُد؟؟
و مَـــن، دل ضعفه بگیرم
از این همه عاشقانه های ِ محکمت . . .!
گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیزها بماند...
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند....
گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غ ر و ر...
و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی!
و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی!
شاید گاهی باید رفت و گذاشت چیزی بماند که نبودمان را گرانبها کند...
نمیدانم...شاید باید سر به زیر رفت...هر چند با اندوه!
شاید باید با لبخندی بر لب رفت هر چند باری سنگین بر دل و دوش...
رفتن همیشه بد نیست...
هرچند شکسته...
شاید باید آنگونه بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود....
شاید باید آنگونه رفت که هیچ نگاهی نتواند انکار کند و هیچ دلی نتواند ...
حـــــــــــــــــــال باید رفت،فقط باید رفت ...
شاید وقتی بروم همه ی چیز هایی که باید بیایند،بیایند...